نفرین نامه |
آرزو دارم كه مرگت را ببينم +نوشته شده در 85/09/18ساعت9:29 توسطم.میرزایی| مولا علي (ع): بگذاريد و بگذريد. ببينيد و دل مبنديد. چشم بيندازيد و دل مبازيد. که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت. +نوشته شده در 85/09/02ساعت17:35 توسطم.میرزایی| زندگي دونيمه است، نيمه اول اميد به نيمه دوم و نيمه دوم در حسرت نيمه اول. نه زندگي انهقدر شيرين است که انسان به خاطر ان شرافتش را بدهد و نه مرگ انقدر شيرين است که انسان به ان دل بندد.اي کاش سه چيز در دنيا نبود:عشق، غرور، دروغ، که انسان به خاطر عشق از روي غرور، دورغ نمي گفت +نوشته شده در 85/09/02ساعت17:34 توسطم.میرزایی|
براي تو از چه بگويم كه حتي قلمم را هم ياراي نوشتن نيست در زلال بودنت...تو دريايي ،آينه اي ،آسماني ....نه از آسمان هم بزرگتري. امروز مي خواهم شعرم را با عطر آسماني تو خوشبو كنم و طنين ترانه ات باشم،تويي كه آواز هايت را هر صبح بين صدفها تقسيم مي كني. اكنون كه با توام زير سقفي از ليمو و ياس زندگي مي كنم. خوب ميدانم به خاطر حضور توست كه ديوارهاي اتاقم با بوسه هاي فرشتگان آذين بسته شده. اشكهايت راآنگاه كه دلواپس لحظه هاي دلواپسي ام بودي لابه لاي برگها و روي غنچه ها ديده ام.به سوسن و شبنم قسم مي خواهم بگويم : تو از اولين باران شتاب آلود بهار هم صميمي تري.... امروز مي خواهم روياي نيلوفران را برايت نقاشي كنم وبا تمام عشقي كه از خود تو ياد گرفته ام به خودت تقديم كنم...اي اولين وآخرين عشق دعايم كن در زمانه اي كه چشمهاي تو روشن تر و گرمتر از آفتاب مي تابد رفيق شب نباشم... +نوشته شده در 85/08/06ساعت15:22 توسطم.میرزایی| دلم از دنیای پست و سنگی ادمها گرفته....چمدانم را می بندم اهنگ سفر کرده ام. نمی دانم به کجا باید رفت ولی میدانم تصمیم سفر دارم. پا به داخل کوچه می گذارم از بی احساسی مردم سردم می شود.... به هر کوچه که می رسم عشق را سنگسار می کنند.به عابری می گویم: هوای کثیفی است! - دود را می گویی؟ سری تکان می دهم.می گوید: دود اگزوز است. می خندم ولی خوب می دانم دود اگزوز نیست. دودی است که از اتش دلهای سنگی بر خاسته....به راهم ادامه می دهم. مردی روی گاری دورنگی می فروشد سرش حسابی شلوغ است. کمی جلوتر عابری صداقت را زیر پایش له می کند.چندشم می شود.....صورتم را بر می گردانم تا نبینم اما مگر می شود؟! نزدیک مغازه ای می ایستم مردی سه بسته خیانت می خرد.قدم هایم را تند می کنم و به سرعت دور می شوم. اشکهایم سرازیر می شود. شاعری شعر غم می سراید.شوریدگی ام رامی بیند:چه می خواهی؟ پاسخ می دهم: محبت! پوزخندی می زند:نیست!سالهاست افسانه شده. از او جدا می شوم.کمی جلوتر پسری عاطفه را تنبیه می کند .....پای سفرم می شکند......به راستی شما بگویید به کجا سفر کنم؟؟؟؟؟ +نوشته شده در 85/08/06ساعت15:17 توسطم.میرزایی| از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن ميگويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژهاي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟ +نوشته شده در 85/08/06ساعت15:13 توسطم.میرزایی| گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس گونه ام خيس شد و قلبم شكسته گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايي او باشد گفتي كه اين حرفايت تكراري است ، گفتم به جز تكرارش راهي نيست گفتي كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم گفتي كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوري ات و به غم نشستم گفتي كه تو از حرفهايم پريشاني ، گفتم حرفي نيست و حرفهايت شكنجه اي بيش نيست گفتي كه لبخندي بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست گفتم با اينكه اين كلمه تكراري است و با اينكه باور نداري باز ميگويم كه دوستت دارم چيزي نگفتي و سكوت كردي گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد و باز چيزي نگفتي و به جاي سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختي +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:59 توسطم.میرزایی| عزيزم فراموشم خواهي كرد![]() ![]() مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت عزيزم فراموشم خواهي كرد مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم عزيزم فراموشم خواهي كرد باور كن اين حقيقت را حقيقت تلخ است حقيقت زهر است باور كن عزيزم باور كن شبهايت را ستارگان چشمان ديگري نور خواهند باريد عزيزم فراموشم خواهي كرد مرا كه دوستت دارم و مي رستمت مرا كه عاشقت هستم +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:50 توسطم.میرزایی| ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.... ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم.... دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی ..... عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای.... به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ، نثارت میکنم ...... دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم .... اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، از تمام وجودم می گویم! باور کنی ، باور نکنی یک کلام! دوستت دارم......... به خدا خیلی دوستت دارم +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:26 توسطم.میرزایی| When you feel unlovable, unworthy and unclean, وقتي احساس ميکني قابل دوست داشتن نيستي When you think that you are unforgivable وقتي احساس ميكني قابل بخشش نيستي When you think that all is hidden وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است And when you have reached the bottom وقتي به انتها مي رسي و گمان ميكني And when you think that no one can love وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند +نوشته شده در 85/08/06ساعت14:20 توسطم.میرزایی| هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم
نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم
کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود جای میدادم
ولی نمی توانم
هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد
عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر، بیشتر می شود
چطور می توانم تو را فراموش کنم
توی که تمام زندگی منی ای فرشته من
من یک آرزو دارم
اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن چقدر برایم مشکل است
پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن +نوشته شده در 85/06/02ساعت15:17 توسطم.میرزایی| چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز **دوسش داری** +نوشته شده در 85/06/02ساعت15:13 توسطم.میرزایی| خدایا بهم ارامش بده مثل دریا شم منم تنها هم مثل دریا ما دو زاده جدا از همیم خدایا من و ری را به غیر از تو و دریا کس دیگه ای نداریم پس بهمون کمک کن ای خدا کمک کن +نوشته شده در 85/06/02ساعت15:11 توسطم.میرزایی| آرزودارم بگيرد آفتي زيباييت را +نوشته شده در 85/03/24ساعت15:54 توسطم.میرزایی| به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي صدايت كردم از ژرفاي يك ياس به لحن آب نمناك باران نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش كردم و چيزي به من نگفت توو هم در انتظار يك بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي عجب درياي غمناكي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها كرد تو هم اين رنجش خاكستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي تمام غصه هايم مقل باران فضاي خاطرم را شستشو داد و تو به احترام اين تلاطم فقط يك لحظه باريدي و رفت ي دلم پرسيد از پروانه يك شب چرا عاشق شدي در عجيبي ست و يادم هست تو يك بار اين را ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي تو را به جان گل سوگند دادم فقط يك شب نيازم را ببيني ولي در پاسخ اين خواهش من تو مثل غنچه خنديد و رفتي دلم گلدان شب بو هاي رويا ست پر است از اطلسي هاي نگاهت تو مثل يك گل سرخ وفادار كنار خانه روييدي و رفتي تمام بغض هايم مثل يك رنج شكست و قصه ام در كوچه پيچيد ولي تو از صداي اين شكستن به جاي غصه ترسيدي و رفتي غروب كوچه هاي بي قراري حضور روشني را از تو مي خواست تو يك آن آمدي اين روشني را بروي كوچه پاشيدي و رفتي كنار من نشتي تا سپيده ولي چشمان تو جاي دگر بود و من مي دانم آن شب تا سحرگاه نگارن را پرستيدي و رفتي نمي دانم چه مي گويند گل ها خدا مي داند و نيلوفر و عشق به من گفتند گل ها تا هميشه تو از اين شهر كوچيدي و رفتي جنون در امتداد كوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد و تو در آخرين بن بست اين راه مرا ديوانه ناميدي و رفتي شبي گفتي نداري دوست من را نمي داني كه من ن شب چه كردم خوشا بر حال آن چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي هواي آسمان ديده ابريست پر از تنهايي نمناك هجرت تو تا بيراهه هاي بي قراري دل من را كشانيدي و رفتي پريشان كردي و شيدا نمودي تمام جاده هاي شعر من را رها كردي شكستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي +نوشته شده در 85/03/24ساعت15:17 توسطم.میرزایی|
+نوشته شده در 85/03/24ساعت15:10 توسطم.میرزایی| پشت اين پنجـــــره ها دل مي گيــــــره غـــــــم و غـــــصّۀ دلُ تو مـــــــــي دوني وقتي از بخـــت خـــــودم حرف مي زنم چشام اشک بارون ميشه تو مي دوني عمــــــريه غـــــــم تو دلـــــم زنــــــدونيه دل مـــــن زنــــدون داره تو مــــي دوني هر چي بهـــــش مي گم تو آزادي ديگه مــگه من دوســــتت دارم تو مي دوني مي خوام امــشب با خدام شکوه کنم شــــکوه هاي دلمــــو تــــــو مي دوني بگم اي خدا چـــــــرا بخـــــتم سياست چرا بخــــت من سـياست تو مي دوني پنجره بســــــته ميشه شب مي رسه چشــــام آروم نـــــداره تــــو مي دوني اگر امشــــــب بگـــــــذره فردا ميــــشه مـــگه فردا چي ميــــشه تو مي دوني عمــــــريه غـــــــم تو دلـــــم زنــــدونيه دل مـــــن زنــــدون داره تو مـــي دوني هر چي بهــــش مي گم تو آزادي ديگه مـيگه من دوســـتت دارم تو مي دوني +نوشته شده در 85/03/21ساعت14:59 توسطم.میرزایی| +نوشته شده در 85/03/21ساعت14:57 توسطم.میرزایی
| صفحه نخست |